نیمه شب ، صدایی غریب اما آشنا لرزه ای بر دلش می اندازد
خنده یی بر لبانش نقش می بندد
روز ها می گذراند میان باور و تردید و ناگاه ، ساعت آخرین دانه های شن را نیز رها می کند
صدای غریب ، باز منتظر آخرین روز از زمستان می ماند تا نیمه شبی دیگر سکوتش را بشکاند ...
دیگر خوب می دانم میان واژه هایت جایی برای من نیست
شاید هم نبوده و من روزی پنداشتم که تو آفتابی
من به بارانی بودن عادت دارم
تو آفتاب باشو بتاب
گاه و بی گاه میگیرد این دل ازچیست نمی دانم
قصد سفر به عالم دگر دارد از چیست نمی دانم
بغض می گیرد تمام وجودم می چکد ابر بهارم
غنچه ای می شکفد از درد از چیست نمی دانم
شایدآخرین ترانه باشد آخرین نفس به سینه شاید
شاید از عشق جدا باید بود زندگی به دردها باید
گر روزی گذرت از گذر تنهایی ما گذر کرد
یادی از دل ما کن بی صدا سوخت و سفر کرد
آرام نمگیرد لحظه ای بیش قلبم
کاش نبودم
کاش دنیایی نبود و می ماندم در عدم
تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی
دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی
حضور گاهگاهت بازی خورشید با ابر است
که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی
به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را
ز ناچاریست گر هم صحبت ما می شوی گاهی
دلت پاک است اما با تمام سادگی هایت
به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی
تو را از سرخی سیب غزل هایم گریزی نیست
تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی

