تبليغاتX
Rushhour

تقدیم به کسی که ترانه ساز شد :

 

بازم میون واژه ها دنبال چشمای توام

 

عجب خیال کهنه یی انگاری باز پیش توام

 

تو این شب های بی فروغ گرمیه دستاتو می خوام

 

 ببخش به من نگاهتو ، که جز تو هیچی نمیخوام

 

صدام بزن از عمق شب که خلوتم بی تو عزاست

 

ستاره جونی نداره وقتی که ماه ازش جداست

 

صدام بزن از عمق شب نذار که تنها بمیرم

 

نذار تو قربت چشات با غصه آروم بگیرم

نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 23:12 توسط شاهین | |

می خوام یه بار دیگه خودمو خالی کنم فارغ از قافیه ها ، فارغ از لغات به ظاهر زیبا

 

نمی دونم از کجا شروع کنم از چی بگم ، از کدوم نگفته ها بگم

 

 راستش دیگه از آوردن کلمه ی عشق به زبون می ترسم ، یه جورایی حالم به هم می خوره انقدر که از

 

عشق دیدم و شنفتم هر کی راشو گم میکنه عاشق می شه انگار خیرات کردن

 

منم یکی از اون را گم کرده هام که مثلا خواستم خودمو کنار بکشمو ...

 

الان چند روزه نیستی نمی دونم  ، از غمت روزها بی گاه شد و از این حرفا

 

یادته گفتی که بابا دنیا که به آخر نرسیده من نشدم یکی دیگه و من گفتم نه نمی تونم بعدش گفتی تو

 

امتحان کن می شه ، حرف آخرت هم همین بود

 

خواستم امتحان کنم ولی همون اولش جا زدم و یه راست اومدی نشستی جلوم که دیگه به هیچی

 

نتونستم فکر کنم .

 

می دونی از خودم متنفر شدم که می دونستم نمی تونم ولی باز ...

 

بعضی وقت ها میشینم با خودم فکر می کنم که اصلا چی شد تو این مدت

 

اونکه می گفت مارو دوست داره داشت ؟ نداشت ؟ نکنه همش فیلم بوده !! ولی بعدش یاد خاطره های

 

دیگه میفتم و خودمو با اونا خوش میکنم ..

 

گفتم فیلم ، همش تقصیر این فیلم و کتاب ایناست که این باباهه عاشقه ، یه کارایی می کنه که طرف

 

حسابش نمیبینه ولی این وسط یکی پیدا می شه که بگه آره فلانی فلان کار و کرد و آخرش هم به خوبی

 

و خوشی تموم می شه ، ماهم فکر کردیم آره دیگه لابد رسمش این طوریه حتما یکی پیدا 

 

می شه !!!

 

راستی دیشب خوابتو دیدم ، خواب دیدم یه حلقه انداختی دستتو اومدی از جلوم رد شدی و منم فقط

 

نگات کردم

نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 2:11 توسط شاهین | |
آخرین روز از زمستان

 

نیمه شب ، صدایی غریب اما آشنا لرزه ای بر دلش  می اندازد

 

خنده یی بر لبانش نقش می بندد 

 

روز ها می گذراند میان باور و تردید و ناگاه ، ساعت آخرین دانه های شن را نیز رها می کند

 

آشنای دیروز ، باز منتظر آخرین روز از زمستان می ماند تا نیمه شبی دیگر سکوتش را بشکاند ...

 

نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 14:57 توسط شاهین | |

دیگر خوب می دانم میان واژه هایت جایی برای من نیست

 

شاید هم نبوده و من روزی پنداشتم  که تو آفتابی

 

من به بارانی بودن عادت دارم

 

 تو آفتاب باشو بتاب

 

 

نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 15:58 توسط شاهین | |